از بابت تاخیر در نوشته ها منو ببخشید. آزمون ارشد فرصت بروزرسانی نمی ده و برای همین دیر به دیر بروز می كنم.
فقط می تونم بگم منو دعا كنید.
امروزا به خاطر نزدیكی به ایام حج تمتع تلوزیون مرتب سرزمین دیــــار یـــــار رو نشون می ده و كبوتر دل.......
________________________
بعد از اینكه بلیط هامون رو برای بار آخر هم چك كردن وارد محیط فرودگاه شدیم و به طرف هواپیما حركت كردیم. بعضی بچه ها با هم عكس یادگاری انداختنو شروع كرده بودن...
لحظه قدم گذاشتن به پلكان هواپیما یادمه. اون لحظه...
***
چون همه مسافرای هواپیما بچه های 2 كاروان دانشجویی پسر بودند، هر كس هر جایی می نشست و بر اصل "آداب و ترتیبی مجو" استوار بود! ![]()
هر چند شماره صندلی من كنار پنجره بود، كسی قبلش اونجا نشسته بود و توفیق كنار پنجره از دستم برفت! ![]()
با دوستای هم دانشگاهی تونستیم یه ردیف سه تایی صندلی های وسط هواپیما پیدا كنیم و كنار هم بشینیم، هر چند احمد (حقوق 84) جا نشد و یه صندلی عقب تر نشست.
غالبا مثل من اولین پروازشون بود و تجربه ایی با مسافرت با هواپیما نداشتن...
بعد از اینكه همه بچه ها ر جایشون نشستن، خلبان خودشو معرفی كرد و نحوه گذاشتن ماسك رو به شكل نمادین نشون دادن كه این حركتشون بعدها نقل مجلس بود!![]()
توی هواپیما تا دلتون بخواد بود گپ و شوخی بود...![]()
بی کار که شدیم یه چرخی تو هواپیما زدیم... مدیر و معاون از بس خسته بودن مثل دو كبوتر سراشونو رو هم گذاشته بودن (همچون دو کفتر عاشق!) و سخت خوابیده بودن و منم کم نیاوردمو یک عکس باحال ازشوم انداختم! ![]()
![]()
وقتی همه آماده شدن، هُما، آماده پرواز شد و از زمین برخاست تا نشستن بعدیش در سرزمین عشق باشد...
در دیار عشق...
دیار یار...![]()
- کلید واژه ها: هُما، فرودگاه ساری،
|
+
نوشته شده توسط
علیرضا حسین نژاد
در تاریخ چهارشنبه 29 آبان 1387 و ساعت 07:12 ب.ظ
با موضوع، سفرنامه |
زائر
دیار یار
|
در پایین قسمت سوم سفرنامه را می خوانید:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکشنبه 6 مرداد (1387) رسید.
شب قبلش با خانواده خداحافظی کردم و از گنبد کاووس به سمت ساری (شهر پروازی) حرکت کردم. به دعوت دوستم محمد رضا، شب خانه آنها مهمان بودم.![]()
خانواده مهمان نوازی داشتند. شب با محمد رضا درباره قرعه کشی، کتاب های عمره دانشجویی که می گفت غالبش را خوانده و البته من یکی هم نخوانده بودم و البته همین باعث می شد طول سفر در مواقع بیکاری آن کتاب ها را بخوانم و هر چیزی که فکر کنید شب قبل از سفر با یک همسفر خوب می شه صحبت کرد...
تا یادم نرفته اینو بگم دوستم محمد رضا، در یکی از روستاهای بزرگ (البته بیشتر شبیه شهر بود!) کنار ساری زندگی می کنند و از همینجا برای شربت هایشان که شب به جای آب در کلمن می گذاشتن دلم آب می رود!![]()
صبح زود بعد از نماز صبحونه ی خوشمزه ای نوش جان کردیم.![]()
بعد از خداحافظی حدودای ساعت 6/5 صبح به سمت فرودگاه ساری حرکت کردیم. مسافت زیادی نبود و در کمتر از 10 دقیقه اونجا رسیدیم.
بعد از اینکه دوستم آخرین خداحافظی ها را با خانواده اش انجام داد با یک اتوبوس که از اعضای کاروان ما نبودند ولی مقصدشان به سرزمین دیاریار بود وارد فرودگاه شدیم.
بعد از چند بار صف ایستادن و گذراندن کیف هایمان از گیت وارد سالن های فرودگاه شدیم.
بعد کلی انتظار چون به ما گفته بودن ساعت 10:55 صبح پرواز داریم و به اصرار مدیر کاروان، 4 ساعت قبل اونجا بودیم و الان هم ساعت 7 صبح بود!![]()
صدا مون زدن و ما کیف هامون رو برای قسمت بار تحویل دادیم.
متاسفانه هرچند دانشگاه ما اونطور که خاطرم هست بیشتر از 50 پسر سهمیه داشت ولی کمتر از 5 نفر رو تو کاروانمون دیدم!![]()
با محمدرضا و احمد (حقوق84) و دوست دیگم قاسم (فیزیک ۸۵) با هم گپ می زدیم که حاج آقا ما رو صدا زد و پاسپورت و کارتهامون رو به ما می داد.
دیگه الان ساعتای 10صبح رسیده بود.
اعلام کردن بچه ها به صف بشن و پاسپورت هاشون رو نشون بدن تا مهر و از این چیزایی که خودشون می دونن روش انجام بدن!![]()
بعد از اینکه آخرین بار ما رو بازدید کردن و اطمینان پیدا کردند قصد خطرآفرینی نداریم و همچون کبریت بی خطر می باشیم، وارد سالن آخر شدیم.
یک ربع بعد هواپیما اومد.
بچه ها همه هیجانی شده بودند و دوربین ها رو در آورده بودند و اولین عکس های سفر به دیار یار رو از هُمایشان می گرفتند...
ادامه دارد
- کلید واژه ها: امام جعفر صادق (ع)، فرودگاه ساری، هُما،
|
+
نوشته شده توسط
علیرضا حسین نژاد
در تاریخ شنبه 4 آبان 1387 و ساعت 04:49 ب.ظ
با موضوع، سفرنامه |
تبلیغات 











