سلامی به گرمای بیابان های عربستان در این شب های سرد زمستانی به یاران دیار یار
امیدوارم لحظه هایی گرم، در این روزهای سرد زمستونی داشته باشید.
به حول قوه الهی قسمت پنجم سفرنامه "دیار یار" را براتون می نویسم.
_____________________________________________________
هُما در ظهر 7 مرداد امسال در سرزمین داغ عربستان در فرودگاه جده فرود اُومد.
فکر کنم همه بچه ها هم مثل من اولین سفرشون بود. همگی دلهره خاص و البته شیرینی داشتیم.
بچه ها وسایل شخصیشون رو گرفتن و سعی می کردن آخرین عکس ها رو از داخل هُما بگیرن و از از تو راهرو به سمت درب جلویی هواپیما می رفتن تا پیاده بشن. وقتی جلو درب خروجی هواپیما رسیدیم باد گرم و سوزانی به صورت هامون می خورد و همون ابتدای کار می گفت: "به سرزمین عربستان، سرزمین بیابان های داغ و سوزان خوش اومدین (!)"
. از پله های هواپیما پایین اومدیم و راهنماهای سیاه پوست و کرابات زده و عینک دودی (چی شد!!!)
بچه های رو راهنمایی می کردن تا سوار ماشین های فرودگاه بشن. تو اون گرما کولرهای ماشین توجه بچه ها رو جلب کرد. بچه ها هم بعضی هاشون حس شلوغ بازیشون می گرفت و سعی می کردن سر به سر این کارکنان بزارن!
همزمان با ما یک هواپیما دیگه که عمره گزاران خانوادگی رو شامل می شد، نشست. برای همین مسافران هواپیمای ما و هواپیمای تازه رسیده رو چهار ستون کردن. دو ستونی که ما ها بودیم، بعضی اوقات شلوغ می کردیم و سر به سر هم می ذاشتیم. وقتی نوبت من شد، من گذرناممو دادم. یک سلام علیک (از نوع غلیظ!)
کردم. یک نگاهی به من کرد و جوابمو داد رو گذرنامم مهر ورود زد. در کنار قسمت ورود یک دوربین عکاسی هم بود. هر چند از ما عکس برداری و اثر انگشت نگرفتن، ولی تو مدینه بعضی بچه ها می گفتن از کاروانشون اثر انگشت (به قولشون برای یادگاری!) ازشون گرفتن! بعد از گذر از مرحله اول بعد از مدتی طولانی ساک هامون رو تحویل گرفتیم.
یک چیز جالب که خیلی توجهمو جلب کرد، اینکه خدمه مسئول تمیز کردن فرودگاه، تو سرویس بهداشتی
به بچه ها سیم کارت می فروختن !!! و این از نوع خودش چیز شگفت انگیزی بود !!!
بعد از وضو گرفتن و دریافت ساک هامون، اون ها رو روی ایکس ریل گذاشتیم. جالب اینکه اونورش هم کسی ننشسته بود
و مسئولا با دست مرتب به ما می گفتن "رو... رو..."
حاجی (مدیر کاروان) می گفت شما خیلی شانس آوردین! بعضی اوقات خیلی سخت می گیرن.
(البته بعدها موردی رو براتون تعریف خواهم کرد.) در هنگام خروج هم از گذرنامه ها اسکن می گرفتن و ما به سمت بیرون فرودگاه رفتیم.
حاجی می گفت سریع نماز بخونیم. و جالب اینکه تو مسجد بیرونی (مسجد که نه البته، یک محیط که برای نماز تو فرودگاه جده بود) برای اولین بار باید بی مهر نماز می خوندیم. یادش بخیر. روحانی کاروان به ما ها دستمال کاغذی می داد رو اون سجده کنیم!، حالا وسط نماز دستمال کاغذی پرواز می کرد، می رفت و ... 
سر آخر سوار اتوبوس هایی که از قبل منتظر بودن شدیم... کاروان ما 3 اتوبوس بود و اتوبوس من شمارش 3 بود...
بعد از خروج از فرودگاه بیابان های حاشیه جاده خیلی برام جالب بودند...
در بین راه در ساسکو که یک استراحتگاه بود توقف کوتاهی داشتیم.
همه کارکنان ایرانی بودند و این باعث می شد همون اول احساس غربت بهمون دست نده!
بعد از ناهار دوباره سوار اتوبوس شدیم و به سمت دیار رسول الله به راه افتادیم...
یا علــــــــــــــــی
- کلید واژه ها: هُما، فرودگاه جده، ساسکو،
|
+
نوشته شده توسط
علیرضا حسین نژاد
در تاریخ پنجشنبه 5 دی 1387 و ساعت 10:03 ب.ظ
با موضوع، سفرنامه |
زائر
دیار یار
|
از بابت تاخیر در نوشته ها منو ببخشید. آزمون ارشد فرصت بروزرسانی نمی ده و برای همین دیر به دیر بروز می كنم.
فقط می تونم بگم منو دعا كنید.
امروزا به خاطر نزدیكی به ایام حج تمتع تلوزیون مرتب سرزمین دیــــار یـــــار رو نشون می ده و كبوتر دل.......
________________________
بعد از اینكه بلیط هامون رو برای بار آخر هم چك كردن وارد محیط فرودگاه شدیم و به طرف هواپیما حركت كردیم. بعضی بچه ها با هم عكس یادگاری انداختنو شروع كرده بودن...
لحظه قدم گذاشتن به پلكان هواپیما یادمه. اون لحظه...
***
چون همه مسافرای هواپیما بچه های 2 كاروان دانشجویی پسر بودند، هر كس هر جایی می نشست و بر اصل "آداب و ترتیبی مجو" استوار بود! ![]()
هر چند شماره صندلی من كنار پنجره بود، كسی قبلش اونجا نشسته بود و توفیق كنار پنجره از دستم برفت! ![]()
با دوستای هم دانشگاهی تونستیم یه ردیف سه تایی صندلی های وسط هواپیما پیدا كنیم و كنار هم بشینیم، هر چند احمد (حقوق 84) جا نشد و یه صندلی عقب تر نشست.
غالبا مثل من اولین پروازشون بود و تجربه ایی با مسافرت با هواپیما نداشتن...
بعد از اینكه همه بچه ها ر جایشون نشستن، خلبان خودشو معرفی كرد و نحوه گذاشتن ماسك رو به شكل نمادین نشون دادن كه این حركتشون بعدها نقل مجلس بود!![]()
توی هواپیما تا دلتون بخواد بود گپ و شوخی بود...![]()
بی کار که شدیم یه چرخی تو هواپیما زدیم... مدیر و معاون از بس خسته بودن مثل دو كبوتر سراشونو رو هم گذاشته بودن (همچون دو کفتر عاشق!) و سخت خوابیده بودن و منم کم نیاوردمو یک عکس باحال ازشوم انداختم! ![]()
![]()
وقتی همه آماده شدن، هُما، آماده پرواز شد و از زمین برخاست تا نشستن بعدیش در سرزمین عشق باشد...
در دیار عشق...
دیار یار...![]()
- کلید واژه ها: هُما، فرودگاه ساری،
|
+
نوشته شده توسط
علیرضا حسین نژاد
در تاریخ چهارشنبه 29 آبان 1387 و ساعت 07:12 ب.ظ
با موضوع، سفرنامه |
در پایین قسمت سوم سفرنامه را می خوانید:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکشنبه 6 مرداد (1387) رسید.
شب قبلش با خانواده خداحافظی کردم و از گنبد کاووس به سمت ساری (شهر پروازی) حرکت کردم. به دعوت دوستم محمد رضا، شب خانه آنها مهمان بودم.![]()
خانواده مهمان نوازی داشتند. شب با محمد رضا درباره قرعه کشی، کتاب های عمره دانشجویی که می گفت غالبش را خوانده و البته من یکی هم نخوانده بودم و البته همین باعث می شد طول سفر در مواقع بیکاری آن کتاب ها را بخوانم و هر چیزی که فکر کنید شب قبل از سفر با یک همسفر خوب می شه صحبت کرد...
تا یادم نرفته اینو بگم دوستم محمد رضا، در یکی از روستاهای بزرگ (البته بیشتر شبیه شهر بود!) کنار ساری زندگی می کنند و از همینجا برای شربت هایشان که شب به جای آب در کلمن می گذاشتن دلم آب می رود!![]()
صبح زود بعد از نماز صبحونه ی خوشمزه ای نوش جان کردیم.![]()
بعد از خداحافظی حدودای ساعت 6/5 صبح به سمت فرودگاه ساری حرکت کردیم. مسافت زیادی نبود و در کمتر از 10 دقیقه اونجا رسیدیم.
بعد از اینکه دوستم آخرین خداحافظی ها را با خانواده اش انجام داد با یک اتوبوس که از اعضای کاروان ما نبودند ولی مقصدشان به سرزمین دیاریار بود وارد فرودگاه شدیم.
بعد از چند بار صف ایستادن و گذراندن کیف هایمان از گیت وارد سالن های فرودگاه شدیم.
بعد کلی انتظار چون به ما گفته بودن ساعت 10:55 صبح پرواز داریم و به اصرار مدیر کاروان، 4 ساعت قبل اونجا بودیم و الان هم ساعت 7 صبح بود!![]()
صدا مون زدن و ما کیف هامون رو برای قسمت بار تحویل دادیم.
متاسفانه هرچند دانشگاه ما اونطور که خاطرم هست بیشتر از 50 پسر سهمیه داشت ولی کمتر از 5 نفر رو تو کاروانمون دیدم!![]()
با محمدرضا و احمد (حقوق84) و دوست دیگم قاسم (فیزیک ۸۵) با هم گپ می زدیم که حاج آقا ما رو صدا زد و پاسپورت و کارتهامون رو به ما می داد.
دیگه الان ساعتای 10صبح رسیده بود.
اعلام کردن بچه ها به صف بشن و پاسپورت هاشون رو نشون بدن تا مهر و از این چیزایی که خودشون می دونن روش انجام بدن!![]()
بعد از اینکه آخرین بار ما رو بازدید کردن و اطمینان پیدا کردند قصد خطرآفرینی نداریم و همچون کبریت بی خطر می باشیم، وارد سالن آخر شدیم.
یک ربع بعد هواپیما اومد.
بچه ها همه هیجانی شده بودند و دوربین ها رو در آورده بودند و اولین عکس های سفر به دیار یار رو از هُمایشان می گرفتند...
ادامه دارد
- کلید واژه ها: امام جعفر صادق (ع)، فرودگاه ساری، هُما،
|
+
نوشته شده توسط
علیرضا حسین نژاد
در تاریخ شنبه 4 آبان 1387 و ساعت 04:49 ب.ظ
با موضوع، سفرنامه |
تبلیغات 




















